محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

161

مناقب مرتضوى ( فارسي )

الله عنه - رفته ، گفتم . او نيز در جواب گفت : مىترسم اگر داخل آن چهار نباشم به نوعى مرا كنايتها گويند . بعد از آن نزد امير المؤمنين على رفته ، گفتم . امير گفت : و اللّه از آن سرور سؤال كنم اگر از جمله آن چهار كس باشم ، لوازم حمد الهى به تقديم رسانم و اگر نباشم از خداى - عزّ و جلّ - مسألت نمايم كه مرا از آن جمله گرداند و به سوى رسول متوجّه شده و من با وى رفتم . ما درآمديم در سراى همايون در حالىكه سر مباركش در كنار وحيه كلبى بود . چون وحيه امير را ديد ، سلام كرده گفت : بگير سر مبارك پسر عمّ خود كه تو سزاوارترى از من . چون رسول خدا بيدار شد ، سر خود را در كنار مرتضى على ديد . فرمود : يا اخى ، نياورده است تو را نزد ما مگر حاجتى . گفت : يا رسول اللّه ، وقتى كه داخل شدم در خانه ، سر مبارك تو بر زانوى وحيه كلبى بود . بر من سلام كرده گفت : بگير سر پسر عمّ خود كه تو از من احقّ و اولايى به اين كار . فرمود : يا اخى ، شناختى او را . گفت : رسول خدا بهتر شناسد . فرمود : جبرئيل بود . امير گفت : يا رسول اللّه ، انس مرا آگاه گردانيده كه تو فرموده‌اى بهشت آرزومند چهار كس است از امّت من . كدامند آن چهار كس ؟ آن سرور به دست حق‌پرست خود سه نوبت به سوى امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - اشاره كرده گفت : و اللّه تو اوّل ايشانى . » منقبت : در مناقب حافظ بن مردويه از ابن عباس و ابن مسعود - رضى الله عنهما - مروى است كه : « روزى درآمد على مرتضى به خانهء محمّد مصطفى و عايشه - رضى الله عنها - نزد آن سرور بود . پس امير المؤمنين در ميان سيّد المرسلين و امّ المسلمين بنشست . عايشه گفت : يا على ، اين نه جاى توست . آن سرور فرمود : كوتاه كن و دست بدار از اين سخن و مرنجان مرا در رنجش برادر من . به درستى كه اوست امير مؤمنان و بهترين مسلمانان و پيشواى آنانى كه دست و پاى و روى ايشان نورانى است . در روز قيامت بر صراطى مىنشيند و اوليا و دوستان خود را به جنّت داخل مىسازد و اعدا را در آتش مىاندازد . » شافعى - عليه الرّحمة - گويد : شعر : علىّ حبّه جنّة * قسيم النّار و الجنّة وصىّ المصطفى حقّا * امام الانس و الجنّة حكيم سنايى [ گويد ] : 1362224 خ 0 23 خ